X
تبلیغات
ادبی
با یک نگاه، فقط یک نگاه

قلبم را از پشت حفاظ استخوانی ،

آنچنان ربودی که هیچ گاه نیافتمش

آری،

 تو، ماهرترین دزد روزگاری

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط الهام بختیاری  | 

موضوع فیلمنامه: چشم های خیس پروین

صحنه اول: دود اسفند هوا را پر کرده است و نوای یاران چه غریبانه رفتند از این خانه در حال پخش شدن است و سارا در حالی که سرش را به پنجره اتوبوس تکیه داده است به پروین نگاه میکند که با چادرش رو گرفته و گوشه ای ایستاده و آرام اشک میریزد،انگار دور از شور و هیجان بچه هاست،انگار در دنیایی دیگر است ولی دنیایش یک جایی همین جاهاست.

راننده اتبوس با لهجه مشهدیش در حالی که یک دستش را به در اتوبوس تکیه داده،فریاد حرکت سر میدهد و میگوید کسی جا نمونه داریم میریما،خانوما همه سوار شدن؟

مسئول اوتوبوس سوار میشود و در حالی که چادرش را زیر بغلش جمع کرده و در یک دستش لیست اسامی را دارد و در دست دیگرش قلم راگرفته و اسامی را بلند بلند میخواند و جلوی اسامی تیک میزند،به اسم سارا میرسد و بلند میگوید سارا سرلک؟بعضی نگاه ها که این اسم برایشان آشناست با تعجب به این طرف و آن طرف جستجو میکنند که سارا را ببینند،صدای مسئول دوباره شنیده میشود:سارا سرلک؟

سارا محو تماشای پروین است و در حالی که هنوز سرش را به پنجره تکیه داده،انگار هیچ نشنیده و هیچ نمیگوید،مسئول دوباره با نگاهی جستجوگر به جلو و عقب اوتوبوس نگاه میکند و میگوید:خواهر سرلک نیومدن؟

ناگهان صدای کسی که تازه سوار شده،پروانه ،دختری با چهره ای فوق العاده زیبا و صدایی مهربان و البته پرانرژی از جلوی اوتوبوس میگوید:سارا اون عقب نشته ،اومده ،تیک بزن اسمشو خواهر.

پروانه بچه هایی که ایستاده اند را کنار میزند و به سارا میرسد و دستش را روی شانه سارا میگذارد و میگوید:کجایی دختر؟سمیرا 10 بار اسمتو خوند چرا حضور نمیزنی؟ سارا در حالی که مات و مبهوت به پروانه نگاه میکند میگوید:هان؟!! پروانه میگوید:هیچی راحت باش ،چیزی هم لازم داشتی من این عقب نشستم.

مسئول اتوبوس به اقایی که بیرون اتوبوس ایستاده ،مردی قد بلند و درشت هیکل که لباس چریک ها را پوشیده و چفیه بر گردن دارد میگوید همه ی خواهرها هستند .و دوباره سوار میشود و راننده با ان مرد که مسئول اردو هم هست هماهنگی های لازم را انجام میدهند و راننده به سمت اتوبوس ارام میدود و سوار میشود و  حرکت میکند و یکی از خواهر ها بلند بلند صلوات میفرستد و به دنبال او صدای صلوات همه جا را پر کرده است.

پروین دیگر از دید سارا خارج میشود و نگاه سارا از پروین بریده میشود،در حالی که به پروین فکر میکند به اطراف و بچه ها نگاه میکند که ناگاه شنیدن صدای کسی که داشت راجع به سارا حرف میزد،سارا را از فکر پروین بیرون می آورد،سارا همه ی حواسش را به صدا میدهد که ببیند راجع به او چه میگویند،دختری از جلوی اتوبوس به دوست کناریش میگوید که این سارا سرلک از بچه های انجمن اسلامی دانشگاست خیلی سیاسیه،مگه مقاله هاشو نخوندی تو نشریات انجمن اسلامی؟!!تازه از اون دختر قرتیا و بچه مرفهاست،اون سری که با پدر و مادرش اومده بود جلوی خوابگاه دیدمش،پدر مادرش پزشکن خودشم که داره فیزیولوژی میخونه،اصلا" تو مود این حرف ها و اردوی راهیان جا نمیگیره برای چی الان اومده خدا میدونه من که فکر میکنم کاسه ای زیر نیم کاسه این بچه قرتی هست که...صدای دختر دیگر به گوش سارا نمیرسد و سارا خوابش میبرد در حالی که سرش را روی شانه های مریم  که او هم خواب است گذاشته.

صحنه دوم: صدای سوت قطار می آید و قطار میایستد و همه مسافران چمدان و ساک به دست سوار قطار میشوند و سارا در حالی که کوله پشتیش را روی دوشش میاندازد با نگاهش به دنبال پروانه میگردد که ناگاه در میان جمعیت پروین را میبیند که چمدانش را از روی زمین برمیدارد و سوار قطلر میشود ،سارا به دنبال پروین میدود و جمعیت را کنار میزند تا هر چه زودتر سوار قطار شود و به پروین برسد اما وقتی سوار میشود هرچه با این کوله پشتی و چمدان سنگینش اینطرف و آنطرف میرود او را پیدا نمیکند با چهره ای ناامید به دنبال شماره کوپه اش میرود.

اثاثهایش را در کوپه جابه جا میکند و روی صندلی مینشیند تا پروانه بیاید در حالی که به پروین فکر میکند و زیر لب زمزمه میکند اون که نیومد پس چه جوری ؟! در همین حال پروانه داخل کوپه میشود به سارا میگوید :این همه صدات کردم واسه چی میدویدی ؟! سارا با چهره ی متعجبش میگوید دنبال پروین آمدم مگه نگفت که نمیتونه بیاد پس چطور شد که اومد؟پروانه در حالی که مهربان سارا را نگاه می کند لبخندی بر گوشه ی لبش مینشاند و میگوید که  پروینی در کار نیست ،اون نیومده.سارا تند و با عجله جواب میدهد ولی من با چشم های خودم دیدمش که سوار شد. پروانه میگوید حتما" اشتباه کردی حالا بهتره تختخوابتو باز کنی و بخوابی که راه درازی در پیش داریم،مریض پریضم نباید بشی که من به مامانت قول دادم صحیح و سالم برت گردونم.

صحنه سوم

سمیرا مسئول خواهر ها همراه یکی از خواهر های بسیج که فرمانده بسیج است  و چادرش را تا روی ابروهایش آورده و چانه اش هم با مقنعه چانه دارش پوشانده و فقط بخش کمی از چهره ی سفید و آرامش پیداست و یک بیسیم در دست راستش است و با دست دیگرش چادرش را جمع کرده و چفیه ای مشکی بر گردن دارد،در کوپه ها را میزنند و سمیرا با صدای رسایش میگوید خواهر ها وسایلاتونو جمع کنید و آماده پیاده شدن شوید که رسیدیم،به کوپه سارا میرسند، سمیرا در را باز میکند و میبیند که همه آماده نشستند منتظر پیاده شدن هستند همه به هم سلام میکنند و پروانه و مریم به فرمانده بسیج نگاه میکنند و با مهربانی و انرژی خاصی با هم میگویند سلام سادات و هنوز سادات جواب نداده پروانه او را در آغوش میکشد و رویش را میبوسد و به دنبال او مریم. و سادات با بقیه دست میدهد و به سارا که میرسد میگوید سارا جان از این که به این اردو امدی خیلی خرسندم هر چیزی که لازم داشتی به خودم بگو،کلماتش را شمرده شمرده و ارام بیان میکند انقدر ارام که حس آرامش عجیبی به آدم دست میدهد،سارا در حالی که دستانش در دستان سادات است به همه ی حرفهایی که شیوا راجع به او قبلا" گفته بود که یک دختر خشک مذهب و متحجر است فکر میکند و انگار که تناسبی در ظاهر با حرفهای شیوا نمیبیند و متعجب و البته بیمیل جواب سلام او را میدهد و ارام دستهایشان از هم جدا میشود در حالی که سارا دارد میگوید سپاسگزارم از لطفتون و نگاه همراه با تبسم سادات روی چهره ی زیبای سارا میتابد.

همه با وسایلشان منتظرند تا اتوبوس بیاید و به سمت محل اسکان بروند که سارا متوجه میشود دستهای کوچکی دارد لباسهایش را میکشد به پایین نگاه میکند و دختری کوچک که تا زانوهای سارا رسیده است را میبیند که تند تند و بدون مکث در حالی که مانتوی سارا را در دستان کوچکش گرفته میگوید کمک کن خانوم یک کمکی کن دیگه خانوم تورو خدا کمک کن دیگه و این جمله را با آن لهجه ی جنوبی و بچه گانه اش مدام تکرار میکند و سارا در حالی که لبخند بر لب دارد صدایش را بچه گانه میکند و میگوید خیلی خوب صبر کن صبر کن تا کیف پولم رو در بیارم از تو کوله پشتیم تو که امون نمیدی،در حالی که جلوی دختر بچه زانو میزند کیفش را هم باز میکند و یک 5000 تومانی در میاورد با دو تا شکلات به دختر میدهد دختر بدون اینکه تشکر کند سری میدود و میرود آنطرف تر و شلوار یکی از اقایان را محکم میچسبد و کارش را تکرار میکند، نگاه سارا هنوز به دخترک است که متوجه میشود کسی چیزی روی سرش میاندازد و هنوز برنگشته و نصفه بلند شده که پروانه با آن صدای پر انرژیش در حالی که دور تا دور سارا چرخ میزند،تحسین کنان و با روی باز میگوید که چه قدر بهت میاد عزیز دلم سارا خیلی ماه شدی به نظرم که اصلا" بیا و همیشه بپوش گل من وای خیلی ناز شدی...

در همین حال گفتگوی پروانه و سارا صدایی ریز از بین خواهر ها شنیده میشود که کجا بهش میاد چادر حرمت دارد چادر رو چه به این دختر قرتیا،مریم که سارا را بقل کرده بودو  سارا داشت به مریم میگفت راست میگی مریم بهم میاد؟!با شنیدن این حرف برگشت و با چهره ای عصبانی و در حالی که نگاهش به دنبال کسی بود که این حرف رو زده با لحنی عصبانی و در صورتی که نمیدانست مخاطبش کیست،میگوید اگه حرمت داره پس تو چرا پوشیدی که دیگر صدایی شنیده نمیشود و پروانه مریم را آرام میکند و سارا که چادرش روی سرش است و در یک دستش کوله پشتیش است و با دست دیگرش دست مریم را گرفته با لحن و نگاهی مضطرب به مریم میگوید که ایرادی ندارد مریم بیا بریم بچه ها دارند سوار میشوند جا میمونیما.

صحنه چهارم

راوی جلوی همه با چند تا از مسئولان اردو راه میروند و به دنبال او برادرها و پشت سر آنها خواهر ها در حال حرکت هستند و راوی در حالیکه بلند گو را در دست راستش گرفته و سیم بلندگو را در دست چپش جمع کرده و یکی از برادرها که خیلی ساده لباس پوشیده و کفش به پا ندارد و چفیه اش را بر روی سر و تا نصفه صورتش انداخته تا از افتاب داغ فتح المبین در امان بماند،کنار راوی ایستاده و کیف بلندگو را حمل میکند. راوی با صدای کلفت و مردانه اش که البته چیزی ته صدایش است که برای بچه ها ناآشناست میگوید:اینجا فتح المبین است عملیاتی که به این نام در ایجا صورت گرفت در تاریخ...

سارا که در حال گوش دادن است ناگاه گوشهایش دیگر نمیشنود و به دختری که کنار سیم خاردارها آنطرفتر ایستاده نگاه میکند و میبیند که پروین است که مثل همان روز بدرقه با چادرش رو گرفته آرام اشک میریزد. سارا از جمعیت جدا میشود و به سمت پروین میرود که ناگهان ممیبیند پروین داخل محوطه پشت سیم خاردارها میشود و دور میشود سارا قدم هایش را تندتر میکند تا به پروین برسد که پروین از دید او خارج میشود و سارا شروع به دویدن میکند تا به پروین برسد که چادرش روی شانه هایش میافتد به زیر پاهایش میکشد و سارا به زمین میخورد وکنار سیم خاردارها میافتد در حالی که دارد سرش را از روی خاکها بلند میکند تا ببیند پروین کجا رفته است صدای فریاد پروانه و مریم را میشنود که در حالی که به سمت سارا میدوند میگویند:سارا سارا ،وای خدای من سارا ،مریم دستهایش را روی شانه های سارا میگذارد و با لحنی نگران و مضطرب میگوید :سارا هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی؟!! پروانه نیز به آنها ملحق میشود و با نگاه پر از نگرانی و البته پر از مسئولیت در حالی که نگاه سارا هنوز به محوطه پشت سیم خاردارهاست میگوید:حالت خوبه چیکار میکنی هان سارا؟!! خوبی چیزیت که نشد؟سارا به مریم و پروانه نگاهی متعجب میاندازد در حالی که مقنعه اش عقب رفته و موهایش پریشان روی صورتش ریخته و صورت و موهایش خاکی شده است و بعد نگاهش به سادات جلب میشود که اهسته به سمت آنها نزدیک میشود با بیسیمش دارد چیزی میگوید و دوباره نگاهش را به محوطه پشت سیم خاردارها میاندازد و میگوید :پروین ،پروین،پروین رو دیدمکه رفت اینجا،من...پروانه حرف سارا را قطع میکند و با لحنی کلافه میگوید پروین کجا بود آخه؟!!!گفتم که اون نیومده،مریم حرف پروانه را قطع میکند و میگوید :کسی اینجا نمیتونه وارد بشه اینجا منطقه ممنوعه ست در حالیکه سعی میکرد لحن مهربان خود را حفظ کند ادامه میدهد که حتما" گرمازده شدی سارا جونم اشتباه دیدی گل... سارا در حالی که سادات هم به آنها ملحق شده است حرف مریم را قطع میکند و میگوید:سادات من پروین را دیدم که رفت اینجا من باید برم دنبالش ممکنه براش اتفاقی بیفته،سادات جلوی سارا روی خاکها مینشیند و چشمهایش را به نشانه تایید حرف سارا باز و بسته میکند در حالی که لبخندی بر لب دارد موهای سارا را مرتب میکند و میگوید :اتفاقی برایش نمیافتد اون اینجاهارو خوب میشناسه،مریم و پروانه با تعجب و چشمانی پر از سئوال به هم نگاه میکنند در همین حال سادات گونه سارا را میبوسد و دستش را میگیرد و اورا از روی زمین بلند میکند و چادرش را که روی شانه هایش افتاده سرش میکند و با سارا به طرف بقیه بچه ها میروند در حالی که سارا سرش را برگردانده هنوز پشت سیم خاردارها را نگاه میکند و پروانه و مریم کنار سادات در حال حرکت هستند و مریم به پروانه میگوید پروین همون همکلاسیه مشهدیه ساراست دیگه ؟پروانه در حالی که هنوز از رفتار سادات متعجب است اهسته و گنگ میگوید :اره همون دختر قد بلند چادریه که بعضی وقتا با سارا میرن کتابخونه...

صحنه پنجم:

همه در محل اسکان در دوکوهه مشغول خوردن شام هستند و سارا نیز کنار ملیحه و مریم نشسته و دارد با غذایش بازی بازی میکند ذهنش مشغول حرفهای پروین است که وقتی به او گفته بود چرا خودت نمیری؟!!چرا این همه اصرار داری که من برم اینجا من مشتاق به دیدن جایی که به هیچ چیزش معتقد نیستم و همه چیرو داستانسازیای  شما از اونجا میدونم ندارم پروین جان،اصلا"تو خودت که تا حالا نرفتی پس چه جوری این همه با اب و تاب از اونجا تعریف میکنی؟پروین اهسته میگوید:آرومرومتر سارا بچه ها دارن درس میخونن الان از سالن مطالعه بیرونمون میکننا،و ادامه میدهد  من یه مشکلی دارم که نمیتونم برم،سارا با حالت تمسخر امیز میگوید :مثل فرمانده هایی که بچه های 13،14 ساله رو خر میکردن که برید ولی خودشون پاشونم به اونجا نرسیده بود که حتی بدونن اونجا چه شکلیه حرف میزنی پروین. پروین میگوید:باور کن نمیتونم بیام مشکلم خیلی حاد هست،چه مشکلی؟!نمیتونم بگم سارا،اصلا" اگرم نمیخوای بری خوب نرو،من به خاطر حرفهایی که اون روز تو جلسه میزدید تو و اقای امیر احمدی،گفتم بگم برید از نزدیک ببینید اون جایی رو که دارید راجع بهش حرف میزنید برای اطلاعات بیشتر خودتون میگم به آقای امیر احمدیم این پیشنهاد رو دادم،به ساعتش نگاه میکند و وسایل هایش را تند تند جمع میکند و بلند میشودو میگوید به تجربه اش می ارزد و میرود،سارا بلند میگوید من کاری که بی ارزش باشد را انجام نمیدهم،بچه ها به طرف او برمیگردند و کسی به سارا میگوید فک کنم اینجا سالن مطالعه هستا،سر و صدای بلند مریم و یکی از دخترها سارا را از فکرش میپراند و او را به خودش میاورد سارا قاشق و چنگال را روی سفره می اندازد و بلند میشود و مریم را میگیرد و چند بار تکرار می کند مریم مریم مریم چیشده چی شده هان؟!! آروم باش مریم اروم باش چی شده آخه؟!بچه ها مریم و سیما رو از هم جدا میکنند و سر و صداها خوابیده میشود ملیحه و سارا و پروانه ،مریم را به گوشه ای از محل اسکان میبرند که دور از سیما باشد و سارا میپرسد چی شد آخه یکدفعه؟ملیحه میگوید سیما داشت راجع به تو حرف میزد و میگفت من که گفتم اینجا جای این دختر قرتیا نیست،فک کرده بوده اینجام میتونه پیتزا سفارش بده،پیتزا تبدیل به قاتی پلو شده حالش گرفته،مریمم باهاش دعواش شد. تو مگه نشنیدی سارا؟!!!پروانه به جای سارا جواب میدهد این مجنون شده تا آخر ارد و بلایی سر خودش نیاره ول کن نیست خدا به داد من برسه به خانوم سرلک قول دادم،سارا حرف پروانه را قطع میکند و با چهره ای نگران به مریم نگاه میکند و شانه های مریم را ماساژ میدهد و میگوید شرمنده مریم من اصلا" حواسم نبود حالا تو چرا خودتو ناراحت میکنی عزیز دلم بی خیال اصلا" مهم نیست برام که بچه ها چی میگن از اول اردو زیاد از این حرف ها شنیدم و مریم با چهره ی هنوز نگرانش میگوید من دوست ندارم کسی راجع به تو اینجوری حرف بزنه سارا،این سیما خیلی پرو هست باید زودتر از اینا حالشو میگرفتم و سارا در همی ن حال صحبت کردن مریم او را در آغوش میکشد و میبوسد و میگوید الهی سارا قربونت بره و...که مسئول هماهنگ کردن بچه ها، سمیرا،با سیما به طرف آنها می آیند و سیما از سارا و مریم معذرت خواهی میکند در حالی که سرش را پایین انداخته و کاملا" بی میل حرف میزند و مشخص است که سمیرا او را مجبور به معذرت خواهی کرده است،که در همین حال و هوا روبوسی مریم با سیما چشم سارا به سادات میخورد که در حالی که دارد با بیسیم صحبت میکند بیرون میرود و سارا شانه های مریم را رها میکند و بی توجه به اطرافش به دنبال سادات بیرون میرود و از پشت دستش را روی شانه های دختری که در حال صحبت کردن با بیسیم است میگذارد و وقتی دختر برمیگردد سارا با چهرهای دیگر مواجه میشود و جا میخورد و میگوید معذرت میخوام اشتباه گرفتم و در آن کم نوری شب به این طرف و آنطرف نگاه میکند و سادات را کنار دختری میبیند و به سمت او میرود سلام میکند جواب میشنود در حالی که با هر دوی آنها دست میدهد،سارا میگوید باید با شما صحبت کنم سادات امکانش هست؟ سادات با دختر دست میدهد و به نشانه خداحافظی سرش را تکان میدهد در حالی که بر لب لبخندی ملیح دارد،و دستهایش را روی شانه ی سارا میگذارد و میگوید من سر تا پا گوشم بفرمایید خواهر،سارا میگوید:پروین به من گفته بود مشکلی داره که نمیتونه اینجا بیاد ولی اومده اونم تنها و بدون ما چرا به من دروغ گفت؟!!سادات با لحنی آرام و لهجه ی شیرازیش میگوید:اون نیومده.سارا با تعجب میگوید ولی شما امروز گفتی که اون خودش همهی اینجاهارو بلده؟؟!!سادات سارا به خودش فشار محبت امیزی میدهد و راه میروند و میگوید:گفتم بلده نگفتم که اومده درسته؟سرا با تعجب به سادات نگاه میکند از چهرهی آرام او آرام میشود و میگوید:ولی سادات؟!!سادات دوبا ر به پشت سارا میزند و به بیسیمش جواب میدهد و از سارا دور میشود و سارا همینطور نگاهش میکند تا اینکه از دید سارا خارج میشود.

صحنه ششم:روزسوم اردو است و دو روز از آن روزی که سارا پروین را دیده بود میگذرد،همه به دنبال راوی رفته اند تا برایشان شرح منطقه طلاییه را کند،و سارا گوشه ای نشسته دارد کتابی را که شرح مناطق را جز به جز نوشته میخواند و با دستی کتاب را گرفته با دست دیگرش کلاهش را گرفته تا باد آن را نبرد و همینطور غرق ذر خواندن کتاب است که دستی به سمتش دراز میشود و میگوید بلند شو بریم،سارا سرش را بلند میکند و با دیدن پروین کتاب از دستش میافتد و مثل فنر از جایش میپرد بهت چهره اش را در هم ریخته و چشم هایش دارد از حدقه بیرون میزند که در همین حال پروین دستش را میگیرد و میگوید یالا زود باش وقت تموم میشه و اتوبوس دانشگاه میره ها و او را میکشد و سارا که بهت زده است به دنبالش میرود و میگوید من بهشون گفتم که تو اومدی هیچکدومشون باور نکردن چرا اینجوری چرا بی خبر چرا جدا از ما پس چرا گفتی نمیای چی شد که اومدی مشکلت حل شد اون روز چرا رفتی اون ور سیم خاردارا هان؟!! همینطور تند تند و بدون وقفه انگارکه سوزنش در رفته حرف میزند و حرف میزند و هیچ چیز نمیشنود و میگوید چرا هیچی نمیگی خجالت میکشی دروغ گفتی بهم آره؟اشکال نداره من بخشیدمت حالا بگو چطوری اومدی با کی اومدی حتما" با پدر مادرت اومدی هان؟پروین اهسته میگوید عجله نکن فقط بیا.و سارا را میبرد جایی که یک زن تنها نشسته درون یک سنگرو ویلچرش هم کنارش است  و زار زار گریه میکند با گویش ترکی با شوهرش حرف میزند و میگوید یا میای یا از اینجا نمیرم آخه چرا دل نمیکنی از اینجا  بیامحمد مهدیم بیا عزیز دلم بیا و بی وقفه گریه میکند سارا که ترک است و متوجه حرفهای زن میشود ناراحت به او نگاه میکند برای اینکه پیرزن متوجه حضورش نشود پشت سنگر مخفی میشود و از شدت ناراحتی روی زمین میافتد و به دیوار سنگر تکیه میدهد و اشک از چشمانش سرازیر میشود مدتی در حال گری ه کردن است که ناگاه کسی جلویش زانو میزند شانه هایش را میگیرد وسرش را روی سر سارا میگذارد سارا میگوید پروین من از حرف هایی که اون روز تو کتابخونه بهت...که پروانه حرفش را قطع میکند و میگوید من پروانه ام ،سارا،پاشو قربونت برم اتوبوس داره میره بچه ها منتظرند پاشو دختر خوب ،با این حالت ما رو هم دعا کنیا سارا یادت نره ها دختر، سارا بلند میشود و درون سنگر را نگاه میکند کسی را نمیبیند روی زمین را نگاه میکند و اثری از چرخ های ویلچر نمیبیند و از پروانه میپرسد تو خانومی که اینجا روی ویلچر باشه رو ندیدی؟و پروانه میگوید نه همچین کسیو ندیدم من خیلی وقته از دور مواظبتم همچین کسیرو ندیدم چطور؟!سارا سراسیمه و در حالی که جستجو کنان به اینطرف و انطرف نگاه میکند میپرسد پروین چی؟ اونم ندیدی؟با هم اومدیم اینجا؟پروانه در حالی که نگران حال ساراست دستهایش را میگیرد و میگوید من از اول مراقبت بودم غیر وقت نماز،کسیرو ندیدم گلم،قبلا" هم بهت گفتم پروین نیومده میخوای بهش زنگ بزنیم مطمئن شی؟ خودم دیشب دیدم داشت با سادات تلفنی حرف میزد اگه باورت نمیشه از سادات بپرس ،پروین مشهده.و سارا بدون اینکه دیگر چیزی بپرسد به طرف اتوبوس همراه پروانه به راه می افتد.

صحنه هفتم:

روز پنجم و روز اخر اردوست  کاروان به فکه آمده است ،هوا خیلی گرم است و بچه ها با پای برهنه روی رمل های داغ فکه در حال راه رفتن به دنبال پرچم کاروان و راوی کاروان هستند و سارا هم با بقیه بچه ها همراه است امروز به جای مقنعه چفیه بر سر کرده و سربند یا مهدی به پیشانیش بسته کفش هایش را برای اولین بار درآورده و دست راستش در دست مریم است و سرش را به زیر انداخته و به رمل ها که با پاهایش بازی میکند نگاه میکند و اتفاقات روز های گذشته تکه تکه از ذهنش میگذرد و هر چند دقیقه یکبار سرش را بالا میآورد و جمعیت را که جلویش در حال حرکت هستند نگاه میکند،به جایی میرسند که همه مینشینند در صف های نماز تا نماز جماعت بخوانند و سارا هم کنار مریم میایستد ،اقامه میبندندو شروع به خواندن نماز میکنند که ناگهان سارا که در حال اقامه بستن است صدای پروین را میشنود که میگوید مادر با این ویلچر نمیشود این رمل ها اجازه نمیدهد بیا کولت کنم عزیزم،سارا برمیگردد و پروین را همراه آن زنی میبیند که آنروز در سنگر در طلاییه دیده بود و از صف خارج میشود و میرود به دنبال پروین و زن.

همینطور دنبال آنها میرود و میرود تا دیگر هیچ صدایی از آدمهای دیگر نمیشنود و انقدر دنبال انها میرود البته با کمی فاصله که پروین  و مادرش متوجه حضورش نشوند،گرمای زیاد کم کم او را بیحال و بیحال میکند و پاهایش که برهنه است کمی خراشیده میشود و راه رفتن را برایش سخت میکند اما به خاطر کنجکاویش به دنبال انها میرود به ساعتش نگاهی میکند و میبیند 3 ساعت است که دارد دنبال آنها میرود و دارد کم کم از حال میرود تا اینکه تشنگی و پای خراشیده اش امانش را میبرد و سارا میافتد روی زمین روی دو زانویش و بعد سرش را روی خاک میگذارد و چند دقیقه کوتاه استراحت میکند و حس کنجکاویش بر تشنگی و حال خرابش غلبه میکند و به سختی خودش را از روی زمین بلند میکند اما باز روی زمین میافتد دوباره بلند میشود و باز هم به زمین میخوردو از ایستادن صرف نظر میکند و چادرش را از روی شانه هایش به زمین میاندازد گره چفیه اش را کمی باز میکند تا کمی خنکش شود و خودش را کشان کشان روی خاک می کشد هر چه پیش میرود فقط سراب میبیند و بس و دارد نا اید میشود و سرش را روی خاک میگذارد که شنیدن صدای خنده ی یک مرد و 2 زن که هر سه بلند بلد با هم میخندیدند سرعتش را کم کم بیشتر میکند و همانطور کشان کشان خودش را به طرف صدا میکشاند و میبیند که صدای خنده از پروین و آن زن و یک مردی است که هر دوی آنها را در آغوش کشیده و مبهوت و گیج و در حالی که دارد از تعجب سکته میکند خودش را به آنها نزدیکتر میکند انها متوجه حظور سارا میشوند و پروین به کمک سارا می آید و در کنار او مینشیند و میگوید خیلی خسته شدی نه؟سارا به پروین نگاهی پر از سئوال میاندازد و پروین بدون اینکه به او اجازه سئوال پرسیدن را بدهد مادر و پدرش را با اشتیاق به سارا معرفی میکند و میگوید ایشون فاطمه زهرا ،مادرم هستند و ایشون هم محمد مهدی ،پدرم هستند و پدرم مفقود الاثره و مادرم از غم دوری پدرم مریض شده و ویلچرنشین شده و به خاطر همین بود که گفتم من نمیتونم با شما بیام مادرم با این ویلچر و پدرم اینجا خارج از مرز ایران اومدنمو با شما غیرممکن میکرد،حال تو که جای بابامو میدونی یه لطفی کن به بقیه بگو بابام رو بیارن مشهد که ما مجبور نشیم تا اینجا بیایم و پروین در حال حرف زدن بود که سارا از هوش میرود.

صحنه اخر :

سارا چشم هایش را باز میکند و خودش را در بیمارستان میبیند و مادرش را که کنارش روی صندلی خواب است و پروانه و مریم و ملیحه و مسئول اردو ،همان آقای درشت هیکل که لباس چریکی به تن داشت و سادات که در حال حرف زدن با پدر سارا  در بیرون اتاق هستند و سارا مادرش را صدا میزند و مادرش بیدار میشود  و بلند میشود و روسریش را که باز است گره میزند و سارا را میبوسد میگوید خدارو شکر و صدا میزند آقای سرلک اقای سرلک بچه ها سارا سارا به هوش اومد دکتر رو خبر کنید همه داخل میشوند بچه ها خوشحال  جیغ کشان روی سارا میریزند و او را میبوسند و نگاه سارا به سادات خیره مانده در حالی که سادات کنار ایستاده و به سارا لبخند معنی داری میزند .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 4 بعد از ظهر  توسط الهام بختیاری  | 

 مرگت، تنها كابوس من بوده ، كابوس من

 تق تق تق ،باز كن ،منم، من

بي گوشي يا بيهوشي؟ باز كن، منم، من

منم، من بي من، باز كن، باز

ميترسي ؟نترس، باز كن ،تنها منم، من

رد پاهاي بي پايم را پاك كن نشان دادم

از چه ميترسي هيچ كس پاهايم را نديده

بو كن ببين، بوي تو را هم آوردم

بويش دروغ نيست ،مي خواهي از عطر فروشي هاي پاريس هم بپرس

باز كن ،هديه آوردم،دادم نگاهت را با مژه هايم قاب زده اند

منم، مني كه گفتي توام، در به روي تو باز كن، تويي، تو

مادرم گفت چه از جان يك تكه سنگ ميخواهي؟

باز كن ،اه،اين در هم كه از سنگ است .

شايد بشود با طناب گردنت بازش كنم

طناب را از گردنت در بياور يواشكي به من بده

هنوز سرشار از قولم به تو ،به خدا كسي نمي بيند

نگاهم را به دزد آن طرف خيابان ميدهم باز كن

باز كن و اگرنه باورم ميشود دروغ روزنامه و لبهاي مادرم را

آن ها مي گويند من دروغ مي گويم مرگت، تنها كابوس من بوده ،كابوس من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الهام بختیاری  | 

شاید بوی نم خاک وجودت بود که بلاءخره گوشهایم صدای بارش اشکهایت را شنید.به خدا من هم به خاطر این سمعک لعنتی هر شب می گریم اما چه فایده که صدایش هم مثل گوشهایم بی بوست.
+ نوشته شده در  جمعه 7 آبان1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط الهام بختیاری  |